جنگ نرم در حال اجرا و پیاده سازی است  و خانواده به عنوان کوچک ترین و در عین حال حیاتی ترین زیر ساخت فرهنگ هر جامعه ، در اولویت تهاجم نرم و خاموش قرار گرفته است. اهمیت خانواده در حوزه جنگ نرم فرهنگی بیشتر به جهت وظایف،کارکردها و پتانسیل هایی است که دارا می باشد.کارکردی که از تولید و پرورش  نسل تا جهت دهی و هدایت فرهنگی جامعه بر عهده دارد دنیای غرب برای اشاعه فرهنگ خود از ابزارهای گوناگون چون مصنوعات فرهنگی (سینما، فیلم، تلویزیون، کتاب و ...)، رسانه ها (رادیو، خبرگزاری ها و ...) و ... به طور غیرمستقیم  بهره می جوید. ابزارهایی که در قالب برنامه های گوناگون، محتوایی چون برتر و مطلق بودن، جذابیت، گریزناپذیر نشان دادن فرهنگ غربی و تخطئه،  تضعیف و ناکارآمد دانستن های فرهنگ های بومی  و دعوت به جایگزین کردن سبک ها و شیوه های زندگی غربی را به جای اشکال سنتی را با تحقیر زندگی های سنتی، تخریب نمادها و اسطوره ها ودستاویزهایی چون گذشته گرا و مرتجع و .... ، ارائه می دهند.


محمدحسین جعفریان پس دیدن فیلم ضدایرانی یك خانواده محترم در روزنامه جوان نوشت:   امشب چقدر حالم بد است! علی پور‌محمدی! دلم برایت تنگ شده است. حاج اصغر محراب! چقدر جایت خالی است. آقا سید مرتضی آوینی! كجایی بی‌وفا! محمود جان! محمود بزرگ! كاوه بی‌نظیر! حسن آقای باقری! سر‌دار بزرگ، ناصری عزیز! حاج رشید پار یا و فلاح! شهید حاج ابراهیم همت! باكری بزرگ! خمینی جان! آقا‌جان! امام با‌شكوه من! سید روح‌الله الموسوی الخمینی! كجایید شما؟ كجایید كه برایم شانه‌ای بهر گریستن حتی نمانده است. این پای افلیج، این ستون فقرات كجا!  
 

این درد‌های مدام و هولناك، امانم را بریده بود اما یاد شما هنور، دلگرمم می‌كرد. تا مرگ، مرگ شیرین فرا برسد. آی! همه بچه‌هایی كه فردای بیت‌المقدس ۸ را ندیدید! خوش به حالتان! یوسف غلامزاده، شهید برونی! علی‌مردانی بی‌همتا! خوش به حالتان! به خدا دیگر طاقت این زمان و زمانه را ندارم. چرا یك نفر‌تان مرا صدا نمی‌كند! مگر شما هم مثل ما دچار فراموشی شده‌اید؟! چرا مرا در همهمه هولناك خیابان انقلاب رها كردید؟ در هیاهوی این سالن‌های وهم‌انگیز و بی‌نور سینما‌ها! به خدا بعثی‌ها هنوز حمله می‌كنند! دوستان مرا، فرزندانم را مقابل چشانم می‌كشند! اما تیر‌بار‌های ما را گرفته‌اند. حاج امیر! حاج امیر‌ قیاسی! مثل كردستان!  
  
درست همانطور كه دیدی! ناگهان در سكوت سر می‌رسند. حالا با سلاح غنیمتی خود‌مان! جلو چشم تمام فرماندهان سر‌ها را می‌برند و هدیه می‌برند به جبهه خود‌شان! اما اینجا همه می‌خندند! برای قاتل‌ها كف می‌زنند و سوت می‌كشند و چند سال حقوق بسیجی‌ها را، یكجا دستخوش به اینها می‌دهند. می‌دهند تا از شما، نمایش‌های خنده‌آور بسازند. مردم نیاز‌مند شادی‌اند. اما همانطور كه همه می‌خندند، آنها سر‌ها را می‌برند، گوش تا گوش! خون فوران می‌زند و پرده سپید سینما‌ها را سرخ می‌كند. خون به صندلی‌ها و چهره‌ها می‌پاشد حتی، اما بقیه می‌خندند.  
 

همچنان تشویق می‌كنند سربریدن‌ها را جلادان دستمزد‌های كلان می‌گیرند و بر صدر می‌نشینند و قدر می‌بینند. خمینی ‌جان! بعثی‌ها به سینما‌های تهران رسیده‌اند. از پرده‌های سپید در سیاهی سالن‌ها، پایین می‌آیند و فرزندان مجروح تو را، زجر‌كش می‌كنند. پس بر ‌گور‌های دسته جمعی سرود می‌خوانند و چشمان جسد‌ها را در می‌آورند. آقا جان! صدام را امریكایی‌ها بردند و صد‌ها صدام اما تا دور‌ترین قریه‌های ما فرستادند. سر‌باز نفرستادند. خود صدام را تكثیر كردند. 

خود صدام را فرستادند از ریل‌ها، از آنتن‌ها، از حروف چاپی مرموز، از ... حالا هیچ مسیری امن نیست. حالا ما در ملك تو بیگانه ترینیم. حالا در سینما‌ها ما را برای مجروح شدن در كربلای ۵، محاكمه می‌كنند. ما را برای آنكه به جان تو دعا كردیم، برای آنكه به خرمشهر باز‌گشتیم، محاكمه می‌كنند. جانور‌ها، حیوان‌ها... حالا بناست ما را اینگونه صدا كنند! خدایا! شهادت را دریغ كردی از بیچارگانی چون ما، مرگ را دریغ نكن!